نمیدونم از کجا بگم و از چی .توی دنیایی نفس میکشم که خیلی تنگ و کوچیکه. ازخودم بدم میاد اساسی این که هستم و نه نیستم . از اینکه توی دنیایی هستم که یه معنی داره اونم نامردی. کم کم احساس میکنم دارم همرنگ جماعت میشم ولی نمیشم چون من خودمم خودم که همیشه خواستم خودم رو به بی خودی بزنم تا یه کم از دردی که میکشم کم بشه ولی خنده هام جز اینکه غرورم رو نخ نما میکنن چیزی برام نداره .
حرفای مسخره و الکی که میزنم یه بهونه هست تااز زیر بار غصه ها دربرم برام مهم نیست که نگاه آدمکای دور و برم به من چقدر تمسخرآمیز باشه اما نه مهمه چون توی دنیای پوچ اوناست که دارم زنده به گور میشم.
شدم مثل دلقکا بهونه ای واسه خندیدن دیگران و اشک ریختن خودم شاید به خاطر اینه که نمیخوام کسی از این دنیای کثیف به دنیای من که غم زینت بخششه پا بذاره . 